« نامردی باران با دخترک »
- يكشنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ب.ظ
خدایا باران می بارد او خودش بمن خبر داد که قرار است فردا بیایید ..... اوه ..... اوه .... فردا ؟ باران می بارد ؟ ؟ باران میخواهی کجا بباری بر روی قلب پوسیده ام که بوی گندش بلند شود تو مگرکودکی این چیزها را نمی دانی میخواهی بباری .....
میباری روی خانه ی من مگه تو یادت رفته است خانه ام را با چوب ساخته ام که مانند دروغ های الکی زود خراب می شود ........ تو می دانی من فردا قرار است با غم هایم که رفیقان من هستن میخاهم تنها قدم بزنم ..... بباری که چه شود ؟ آن ها هم با من گریه کند ! ؟
باران انصاف داشته باش تو نبار به اندازه کافی دوستت مرا سرزنش کرده است نامش چه بود ؟
تو یادت می آید ؟
آری نام او « سرنوشت بود » او عادت گندی داشت همیشه بد می نوشت – به او گفتم من اسباب بازی تو نیستم هر جور دوست داری با من بازی می کنی من آدمم ، زود می شکنم ، مگر نمی دانی اما او به من پوزخندی زد و از کنارم رد شد و گفت : « هه خیلی وقت بی تفاوتم نسبت به تو ...... برو از سر راهم و گرن بیشتر تو را به بازی در می آورم ...... میبینی باران چقدر ترسناک مرا تهدید کرد
میترسم می گویند : « دوستان گرگان زمانه شدند تو را جان بی بی خاتون با سرنوشت نگرد دوست خوبی او را نمی بینم مثل من تنها باش .........
چه فکر کردی من از اول تنها بودم مرا تنها کردن ....... تنهای تنهای تنها تر از یک قبر و تنهاتر از یک مرده .......
میدانی من در میان سنگ ها زندگی می کنم همه سنگ اند اینجا هر چه باهاشون صحبت می کنم انگار ن انگار مث یک پیرمرد خسته به طرف آسمان نگاه می کنم ، مث پیرزنی که کسی پیشش نمیاد

- ۹۶/۱۲/۲۰